۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

من چه جور آدم خوبیم؟

خوب  بالاخره منم به این بازی دعوت شدم.این جور که گفتن و من فهمیدم بازی از این قراره که باید 5 تا از خصوصیات بدمون رو بگیم. و اینطور که بوش میاد، ماشا الله -دارندگی و برازندگی- همه انقدر خصوصیات بد دارن که دلشون نمیاد تو 5 تا خلاصش کنن. بریم ببینیم میتونم رکورد بزنم یا نه:

1. لجبازم.مثلاً اگه بهم بگن درس بخون نمی خونم. یا اینکه بعضی وقت ها با خودم و زندگیم لج می کنم. بعد از اینکه اولین عروسکی که داشتم خراب شد و مجبور شدیم بندازیمش دور دیگه عروسک بازی نکردم. زدم تو خط ماشین بازی و دزد و پلیس و فوتبال و بازی های پسرونه.

2. گیر میدم. یادمه یه بار سر کنکور کارشناسی یه مسئله هندسه بود که با روش های تست زنی میشد سریع به جوابش برسی. اما اون روش رو بلد نبودم. از اونجایی که آدم گیر بده اویی هستم نشستم سر کنکور مسئله رو از روش استقرا حل کردم. نتیجه این شد که وقت نکردم سوالهای شیمی رو جواب بدم.
یا ممکنه یه پازل 3000 تیکه ایی رو بدون وقفه درست کنم.
تبصره: اهل گیر دادن به آدم ها نیستم.

3. خونسردم. البته گاهی اوقات. که اون گاهی اوقات هم خونسردی رو از حد گذروندم. مثل همین مورد قبلی که براتون گفتم. بگی ذره ای استرس تمووم شدن وقت رو گرفته باشم.

4. اشکم دم مشکمه. ولی خوب عوضش خوش خنده هم هستم.

5. وقتی از چیزی ناراحت میشم صدام در نمیاد و به جاش می رم تو تحریم. یعنی یه مدت غیبم می زنه یا یه مدت سکوت می کنم. که بدیه این مسئله اینه که خیلی ها متوجه این تحریم نمیشن و منم خیلی زود فراموش می کنم و دیگه هیچ وقت هم در موردش صحبت نمی کنم. رو این حساب باید بگم که تیکه خورم ملسه. خواستی تیکه بندازی کسی رو نداشتی من هستم. باور کن اگه عکس العملی نشون بدم که ناراحتت کنم. جون من، ناراحت میشم اگه نگی.

6. تو انتخابام سخت می گیرم و البته بعضی وقت ها شدیداً گند می زنم.

7. تصمیم گیریم ضعیفه. بارها منو پشت ویترین مغازه در حال خود زنی دیدن.

8. مهربونم در حد تیم ملی. فکر می کنم زیاد خوب نیست.

9. یکم برام سخته که چیزایی که نمی دونم رو سوال کنم. برای همین یواشکی میرم تحقیق می کنم و جوابش رو پیدا می کنم. یا مثلاً وقتی میخوام برای اولین بار جایی برم که تا حالا نرفتم مسیر رو از نقشه نگاه می کنم تا مجبور نشم از کسی بپرسم. جمله معروف بچگیام این بود: "خودم می دونم" مخصوصا وقتی هم سن و سالام می خواستن بهم یه چیزی یاد بدن محال بود که ازش استفاده نکنم. البته الان خیلی بهتر شدم. یه کم خودم رو تغییر دادم.

10. در اولین برخورد با بعضی افراد جبهه می گیرم. و البته کم پیش میاد که بعد ها از رفتاری که داشتم پشیمون بشم.
توضیح: این شماره اشاره دارد به افراد پُزو، خنگ، گند دماغ، گوشت تلخ، شلخته، فضول، بو گندو و .... ( بقیش رو گذاشتم به عهده خود خواننده. با سلیقه خودتون پرش کنید)

11. آدم تو ژست و قیافه ای نیستم. قبول کنید که بعضی وقت ها لازمه.

12. در مواردی اعتماد به نفس کاذب می گیرم (مثل تعمیر رادیو ضبط خونه) و در مواردی که احتیاج به اعتماد به نفس دارم -حتی از نوع کاذبش- کاملاً خودم رو می بازم (مثل وقتهایی که باید از خودم دفاع کنم) میشه گفت تقریباً همیشه به دیگران حق می دم و این تو دنیایی که دیگران بهت حق نمیدن به ضررت تموم میشه.

13. در پایان باید بگم که ثبات رفتاری ندارم. به عنوان مثال ممکنه یکی بهم یه دروغ ساده بگه و هیچ وقت نبخشمش. ولی یکی دیگه یه دروغ گنده بگه و فراموش کنم.
توضیح: این خصوصیت در رابطه با گزینه 1 هم صدق می کنه. یعنی ممکنه یه نفر دیگه بهم بگه درس بخون و منم تو جواب بگم چشم عزیزم. هر چی تو بگی. 

پ.ن. متا سفانه فقط اینها به ذهنم رسید. باشد که خدا شفایمان دهاد.  
پ.ن. راستی یه برنامه بذارید من از خوبیام تعریف کنم. 

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

کاشتن گل در صحرای کارائیب


چند روز پیش یکی در رابطه با محبت کردن به دیگران و ایجاد علاقه در اونها برام یه مثالی زد. می گفت در رابطه با بعضی آدم ها سعی کردن برای اینکه مهرت رو به دلشون بندازی مثل کاشتن گل در صحرای کارائیب می مونه!  باور کنید تا همین پریروز این رو نمی دونستم. هنوز هم نمی دونم که آیا اصلاً این حرف درسته یا نه؟! پس یعنی این که می گن از محبت خار ها گل می شود الکیه؟  من قبول ندارم. یعنی می گم الکی نیست. چه خار هایی که خودم تو همون صحرای کارائیب! گُل نکردم. اما یه چیزی رو یادم رفت. اونم اینکه کنار گلام تابلوی "دوست عزیز لطفاً از چیدن گلها خودداری فرمایید" بزنم.  غافل که شدم همه گل ها رو کنده بودن. حالا دیگه گلام حتی از حافظهء صحرا پاک شده. حتی یادش رفته که یه روز خودش ازم خواست تا براش گل بکارم.

پ.ن. از کاشتن گل در صحرای کارائیب نترسید. یا موفق می شید یا گلکاری رو یاد می گیرید. بسم ا...

کمی تا قسمتی از خود راضی

اگه دوستم داری برای اینه که دوست داشتنیم. اگه از دستم بدی این تویی که ضرر کردی...

انتخاب کن، شادی را

وقتی گریه می کنم مامانم میاد میگه: "حیف این اشک ها نیست که می ریزی؟ پاشو مادر جون. پاشو بیا کمک من فلان کارَرو بکن، هم یه ثوابی کردی هم سر خودت گرم یه کار دیگه می شه."  زندگی به همین سادگیه...

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

خدا بزرگه

گاهی وقتها به کار خدا شک می کنم. گاهی وقت ها خدا به کارای من شک می کنه!

امروز صبح درحال قدم زنی و گشت و گذار بودم که یهویی خدا اشتباهی لیوانش رو گذاشت روم. ای بابا خدا! این شوخیا چیه دیگه؟ بابا بردار این لیوان رو. نفسم بند اومد. خدا خدا خدااااااااااااااااااااااااااااا. مشکل اینجا بود که خدا دیگه صدام رو هم از اون زیر نمیشنید و قسمت بد قضیه این بود که لیوان گِلی بود و نمی تونستم بیرون رو ببینم و از آدم های بیرون کمک بگیرم. بعد از اینکه یه نیم ساعتی سر و صدا و داد و بیداد راه انداختم به این نتیجه رسیدم که هیچ فایده ای نداره و تنها راه ممکن اینه که آروم بشینم و کمتر نفس بکشم و منتظر بمونم تا خدا دوباره تشنش بشه... اینکه می گن خدا رحم کرد مال همین قسمته ها. شانس آوردم که خدا رفته بود یه سری به جهنم بزنه. برای همین زودی تشنش شد و برگشت. تقریباً در حال کشیدن نفس های آخر بودم که ... .
واقعاً قیافه خدا دیدنی شده بود وقتی منو اون زیر دید. کلی شاکی شده بودم از دستش. داد و هوار که آخه این چه وضعشه. داشتی دستی دستی منو می کشتی. چرا یه کم بیشتر حواست رو به بنده های خوبت جمع نمی کنی؟ چرا... .
خدا حرفم رو قطع کرد و گفت : "نه دیگه، داری تند میری، تو که بنده خوب منی چرا؟ تو دیگه چرا این حرف رو می زنی؟ مگه بهت نگفتم که عمر دست خداست.آخه تا من نخوام که نمی میری!"
خدای من...... چرا یادم رفته بود؟