۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...

چند روزیه دیوونه ها جذبم میشن!

راستی اگه به تازه های تکنولوژی علاقه دارید، یه نگاهی هم به این وب سایت بندازین.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

منو این همه خوشبختی محاله

پیر مرد چاق بود و لباس های کثیفی به تن داشت. لپ هایش سنگینی می کرد و گوشه لب ها را با خود پایین کشیده بود. یک دندان بیشتر در دهان نداشت و هنگام حرف زدن آب دهانش به بیرون پرتاب می شد. پیرمرد ظاهری شبیه به دیوانگان داشت. 
به راستی پیر مرد که بود؟
با هم از یک تاکسی پیاده شدیم. کنار خیابان منتظر ماشین بعدی بودم که پیر مرد جلو آمد و با کلماتی تقریباً نا مفهوم و همراه با تُف گفت: 
"دختر خانم می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟ من تو ارتش کار می کنم... مم ممم وضع مالیم هم خوبه... اگه بخوای بیام خواستگاریت!"

بله... پیرمرد کسی نبود جز خواستگار امروز صبح من...!

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

کار بدی کردم؟

اگه بگم من امروز صبح یه آقایی که بهم متلک گفت رو زدم... دربارم چی فکر می کنین؟

درد دل های یک راننده تاکسی-1

"من کارم مسافر کشی نیست. مهماندار هواپیما هستم. راستش یه نذری کردم... نذر کردم تا یه سال آژانس کار کنم و خرج یه خانواده رو بدم. بعد گفتم این چه نذری بود که کردم؟! آخه تعریف از خود نباشه من فوق لیسانس هوا و فضا از دانشگاه شریفم. بابام همش بهم میگه این همه درس خوندی که بری رانندگی کنی؟ اما اشکال نداره. 2-3 روز دیگه بیشتر باقی نمونده. اول گفتم به جای اینکه کار کنم پولش رو می دم به یه خانواده. بعد از یه حاج آقایی سوال کردم. گفت آخه از کجا معلوم که تو قراره در روز چقدر کار کنی و چقدر باید پول برای نذرت بدی؟! بعد دیدم خب آره اینم راست میگه. گفتم پس چی کار کنم حاج آقا؟ گفت خب پنجشنبه و جمعه ها برو تو آژانس کار کن و پولی که در میاری رو بده به یه خانواده. بعد بهم گفتن سرپرستی دو تا بچه رو به عهده بگیر. گفتم آخه نذر من یه ساله! گفتن اشکال نداره. بعد از شما میسپریمشون به یه نفر دیگه. خلاصه رفتم سرپرستی دو تا دختر رو به عهده گرفتم. اسماشون سارا و صباست. خیلی هم شیرین و دوست داشتنین. دختر بچه ها وقتی بچه ان شیرین تر از پسر بچه هان. اما وقتی بزرگ میشن...! راستش من دیپلمه بودم. اصلاً درس هم نمی خوندم. تا اینکه با یه دختر خانومی آشنا شدم. اون خیلی بهم کمک کرد و تشویقم کرد که درس بخونم. اما عمرش با ما نبود. سه سال باهاش دوست بودم. بعد سه سال رفتم خواستگاریش. اتفاقاً اسم اونم سارا بود. وقتی رفتم خواستگاری. گفت نه. گفتم چرا؟ گفت آخه من ام اس دارم. گفتم خب ایرادش چیه؟ گفت خانوادت راضی نمیشن. من به خانوادم گفتم. پدرم گفت محاله اجازه بدم. از ارث محرومت می کنم. آخه پدر من خیلی پولداره. خونمون تو جمشیدیست. گفتم هر کاری دوست داری بکن. قهر کردم رفتم خونه مامان بزرگم. خلاصه اون قبول کرد به عنوان بزرگتر بیاد خواستگاری. با هم رفتیم و پدرش اجازه داد نامزد کنیم. گفت عقد نکنین چون حال دختر من خیلی وخیمه. ما هم قبول کردیم. بعد اون رفتم دنبال کار. تا اینکه کار مهمانداری رو پیدا کردم. به سارا گفتم اولین حقوقی که بگیرم میریم مشهد. حقوقم رو که گرفتم شبش زنگ زدم به سارا. اما جواب نداد. خونشون رو هم هیچ کس جواب نداد. گفتم حتماً بیمارستانن. رفتم بیمارستان دیدم بله. حالش بده. خلاصه یه هفته ای تو کما بود و بعدم رفت. هنوزم که هنوزه حلقم دستمه. ایناها. هر پنجشنبه صبح هم میرم سر خاکش. بعد اون دیگه هیچ دختری تو زندگیم نیومد. راستی شما چی خوندی؟ چند سالته؟"

همه این ماجرا ها - و البته کمی بیشتر از این- رو آقای راننده بدون اینکه من بینش حرفی بزنم و بدون هیچ وقفه ای، پشت سر هم تعریف کرد!

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

بعد از من

بیرون ساکته، تو اتاق ساکته، من ساکتم، لامپ بالای سرم ساکته، تلفن ساکته، اسپیکر ساکته، تلویزیون ساکته، موس ساکته، موبایل ساکته...
اما ساعت روی دیوار ساکت نیست... در واقع دیگه گذر زمان اهمیتی نداره وقتی... قلبت هم ساکته...


۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

این راهش نیست...

شما اگر بخواین کسی رو بکشین چی کار می کنین؟ گمان نمی کنم قبلش با طرف تماس بگیرین و بگین فلانی من امروز فلان جا و سر فلان ساعت میام که بکشمت. لطفاً آماده باش. نتیجه کار این میشه که طرف با چاقو پشت در خونش منتظرتون میمونه و در حالی که رفتین تا بکشین، کشته میشین.