حالا هر چقدر هم با شکوه... وقتی توش بابا کرم و لِزگی نمی رقصن چه فایده؟!
۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه
غمی به وسعت یه برگه سفید
برای نوشتن درد دلهام، روان ترین روان نویس و بزرگترین برگه رو برداشتم.
روان نویس ننوشت، برگه سفید موند...
دردهام تو دلم گیر کرده بودن!
۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
عطر خاطره
می خواست خود کشی کنه، پاشد نشست لب تخت، کشو رو باز کرد، شیشه عطر روزایی که با اون بود رو برداشت و شلیک کرد...
بدن بی جونش افتاد رو تخت...
مرگ مغزی شده بود...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
همه دارن دیوونه میشن
یه آقای خوش تیپ کنار خیابون وایساده بود، اتوبوس که از کنارش رد می شد، با سوراخ دماغ گشاد به خانومای توش زبون درازی می کرد.
در راستای خوش عطر و بو کردن زندگی
"دوست عزیز اگه زیر پتو سردته همسرت رو بغل کن، و اگه لوبیاهای شامی که خوردی بهت فشار میاره، خیر سرت پاشو برو برای خودت یه پتو دیگه بیار ."
ستاد مبارزه با طلاق
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
کلاً اهدافم از اول ایراد داشت
یکی از تلاش های کودکیم این بود که مثل اون بچهه که قبل برنامه کودک میومد راه می رفت و آخرش می پرید هوا، منم یه جوری بپرم هوا که اون بالا گیر کنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)