۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

چرا نمیشه درس بخونم؟

باز ما اومدیم درس بخونیم خدا چراغش رو خاموش کرد! صلوات به رووح ادیسون...

شهره ممنوع الصدا شد!

تاثیر اشعار و ترانه ها  بر هنجارهای   اجتماعی:


یار من بی وفا شد و رفت سوی یک یار دیگه

دل منو تنها گذاشت از پی دلدار دیگه

گفتمش دل آخرش جدا میشه ز سینه

گفت که راهی نداره بخوای نخوای همینه

یار قسم خورده یه روز دیدم شده غریبه

خواب کسی رو دیده و خواب منو ندیده

گفتم که یار نازنین شیشهء دلم چی میشه

گفت که دیگه خسته شده با سنگ زده به شیشه

منم عکساشو پاره کردم

نامه هاشو پاره کردم

فکر یه چاره کردم


استثمار

 از مدرسه که رسید خونه دید مرغ و خروساش نیستن. سراسیمه خودش رو رسوند به مادرش و ازش پرسید:

- جوجه هام کجان؟
- مشت رحمت برده دِهشون.

اما این بار هم مثل دفعه قبل که مشت رحمت جوجه هاش رو به ده برده بود، از آشپزخونه بوی خوراک مرغ میومد...!

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

قطعه ادبی

یادش بخیر... تو کتاب فارسی دبستان یه شعر داشتیم: "خوشا به حالت ای روستایی"
که البته یه قسمتش شاعر می گفت: "دلم گرفته از آن و از این"
از همون موقع هم برام سوال بود که منظور از آن و این چیه که انقدر شاعر دلش گرفته ازشون؟!

پ.ن. اومدم دنبال شکلک بگردم اینو دیدم:   
یادم افتاد که پاپا نوئل هفته پیش تو کفشم شکلات گذاشته بود. گفتم بهتون بگم که یه کم پُزداده باشم. البته فکر کنم آدرس رو اشتباهی اومده بود...!

بی دل

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
                                                     فروغ

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

عروسی

فردا به عروسی می رویم. باشد که دیگر جوان های سبزسرزمین سبزمان عبرت بگیرند و مزدوج شوند.

روزای ابری

- این چند روز انقدر هوا تاریکه که آدم دلش می گیره...
- عزیزم شبا که تاریک تره! چرا شبا دلت نمی گیره؟
- آخه آدم از روز توقع تاریکی نداره...

آدمها با زبونشون خیلی دروغ میگن. اما در مورد چشمهاشون... تقریباً میشه گفت محاله که دروغ بگه! حالا اگه بهتون بگم من یه موردش رو دیدم چی؟