۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

آغوشم آرزوست...

کودک زمین خورده بود. اشک در چشمهایش و دستهایش رو به آسمان.
 مرد زمین خورده بود. اشک در چشمهایش و دستهایش رو به آسمان.
.
.
.

کودک را مادر در آغوش گرفت.

اما...
خدایا! تو کجایی؟

۵ نظر:

  1. بيچاره مَرده!
    نميدونم چرا بعضيا فک ميکنن آدم وختی بزرگ ميشه نيار به دلگرمی نداره!
    مثلن همين خدا

    پاسخ دادنحذف
  2. مرسی پمی جون... خدا هم به زور می خواد ما رو مستقل کنه...

    پاسخ دادنحذف
  3. خوب مرد، رو هم من در آغوش میگیریم.
    (ولی چندشم میشه) :دی
    حالا نمیشه زن باشه؟

    پاسخ دادنحذف
  4. خیلی خوب. باشه بابا. مرده رو من بغل می کم. اگه خانومه گریش گرفت بهت خبر می دم که تو بغلش کنی :)

    پاسخ دادنحذف